سازمانی که همه مردم آلمان را می پایید….
در با یگانی استازی109 کیلومتر پرونده جاسوسی وخبرچینی نگاهداری می شد.
قلعه ای بدون هیچ روزنه و پنجره ای، 9 طبقه با دیوارها و حصارهای ساخته شده از بتن بسیار ضخیم.
این است وصف ظاهر ساختمان،کاملاً شبیه به یک زندان.
اینجا محکم ترین وهولناک ترین ساختمان برلین محسوب می گردد وعلت آن همه محکم کاری تحمل بار سنگین تعداد بسیار فراوان پرونده،پوشه وکاغذهای متعدد می باشد.
این ساختمان آرشیو مرکزی سازمان امنیت یا((استازی)) رژیم کمونیستی آلمان شرقی سابق است.
صدها کیلومتر پرونده،هرکیلومتر شامل ده میلیون صفحه کاغذودرمجموع حدود 11 کیلومتر((وقایع عملیاتی)) را تشکیل می دهند.حدود 80 کیلومتر پرونده های سایر مسائل وگزارشات گوناگون.از روز اول ژانویه1992این مجموعه دیدنی و در عین حال عظیم و باور نکردنی و بزرگ ترین آرشیو تمام دوران ها برای دیدار قربانیان استازی و محققان و دانشمندان گشایش داد.
آرشیو های محرمانه حکومت بیمار،خبرچین،مظنون و به شدت مراقب و نظارت کننده به تمام اعمال مردم آلمان شرقی در معرض تماشای عموم قرار گرفته است.
پرونه ها و پوشه ها،گونیهای پر از کاغذ،کشو ها وبسته های اوراق کاغذی بیکران،گزارشات گوناگون واخبار مختلف،بازماندگان و میراث یک حکومت بیمار،خبرچین و به شدت مراقب و نظارت کننده برتمام اعمال مردم بشمار می رود چیزی در حد و اندازه ی گشتاپو و ک.گ.ب .
از طرف دیگر کارخانجات قدیمی و ویران ،شهرهای به شدت نیازمند آباد شدن،رودخانه ها و نهر های مسموم،زمین ها و مزارع کشاورزی بیمار تلاش و کوشش فراوان و هزینه های بسیار هنگفت ومستمری را می طلبند تا به سطح استاندارد ها برسند.از این ها که بگذریم،زندگی هایبر باد رفته،سال های از دست داده شده وحقوق پایمال شده هیچگاه قابل جبران نیستند. مشکلات و ویرانی ها در همه زمینه ها بس فراوان است چه کسی باید آنها را ترمیم و برطرف نماید.نابسامانی ها و ناهنجاری های روانیفکه بعضاً بصورت عادت در بعضی از انسان ها معمول گردیده اند،همچون عادت به دروغ گویی،عدم احساس مسؤلیت و باری که به هر جهت نگریستن به امور از جمله ویرانی های ناپیدا و از جمله مشکلات اجتماعی شاید دیر پا محسوب می شوند.
یک مقایسه اجمالی بین حکومت نازی ها در زمان هیتلر و حکومت کمونیست ها در آلمان شرقی سابق ارقام و اعدادی را به ما یاد آوری می کند.مهمترین و بارزترین مشخصه نازی ها،که سلطه ی آنها درسال 1945 در میان خون و آتش به زوال گرائید،دستورهای قتل عام دسته جمعی صادر شده از مقامات عالی رتبه دولتی بود.این پدیده در آلمان شرقی سابق مشاهده نشد.جنایات عظیم و وحشتناک استالینیسم در اروپا،گرچه در آلمان شرقی سابق به شدت نقاط دیگرجهان اتفاق نیفتاد،چندین ده سال است که پشت سر گذاشته شده و پی گیری در این مورد هیچگاه به سهولت سال1945در مورد نازی های مغلوب در جنگ دوم جهانی و برملا شدن چهره ها و کارگردانان پشت پرده و علنی آنان نخواهد بود.در آلمان شرقی سابق تا سال 1968 تعداد194 مورد دستور قتل و اعدام صادر گردید که به این رقم می بایستی تعداد 200 مورد قتل بعلت عبور از مرزهای این کشور را افزود.
در زمان حکومت نازی ها بیش از 16هزار مورد احکام قتل و نابودی صادر گردید.اما در آن زمان مردم از حکومت نازی ها جانبداری می کردند و به این جهت ائتلاف بسیار نزدیک و فشرده ای با پیش بینی قربانیان فراوان برای سرنگونی آنها ضروری بود.در سال 1945 مردم آلمان خود را بیشتر شکست خورده و مغلوب تصور می کردند تا رها یافته و از یوغ نازی ها آزاد شده.حکومت نازی ها 12 سال طول کشید در حالیکه حکومت کمونیستی حدود چهار دهه عمر کرد.لیکن در سال 1953 در آلمان شرقی سابق عکس مطلب به وقوع پیوسته در آلمان در سال 1945 احساس می شد.چنانچه دستگاه و شبکه سرکوب گرانه و خفقان آور استالینیسم و ارتش ویرانگر روسیه شوروی سابق وارد گود نمی شدند سرنوشت مردم چیز دیگر بود.تظاهرات و اجتماعات آن روز مردم و همچنین حرکت های آزادی خواهانه ی آنان در آن زمان در صورت عدم پشتیبانی وحمایت مسکو
از حکومت به هیچ وجه بدون نتیجه نمی ماند و حکومت را سرنگون می کرد.به هر حال حکومت کمونیستی آلمان شرقی سابق سه برابر حکومت نازی ها از نظر مدت باعث رنج و عذاب مردم گردید.حکومت کمونیستی به همین علت تآثیرات بسیار عمیق و همه جانبه ای در بسیاری از شؤون وساختار اجتماعی مردم پدید آورد.البته نه تنها در رفتار و سلوک مردم بلکه در اقتصاد وروش زندگانی نیز تاثیرات شگرفی بر جای نهاد.
شبکه ناپیدا و لجام گسیخته و بی رحم ((استازی))حداقل 85 هزار عضو رسمی و سازمان یافته و بیش از صدها هزار عضو و شغل جانبی در خود جای داده بود.اینها عوامل خبرچین و مخفی و استراق سمع کننده این تشکیلات بودند و وظیفه ایجاد رعب و ایجاد جو تسلیم و رضایت و همچنین برقراری نظم و آرامش را بعهده داشتند. در طول حکومت کمونیست ها بر مردم آلمان شرقی سابق 78 هزار مورد تحت تعقیب قرار دادن و محکوم کردن مردم به دلیل((تضعیف امنیت عمومی بعلت رفتار غیر قانونی))ثبت گردیده است.
بگفته یکی از مورخین حکومت نازی ها و جنایات هیتلر شامل تمام ملت آلمان و در حقیقت نقطه عطف و قطع روند تاریخ این ملت بشمار می رفت در حالیکه جنایات و اعمال دور از انسانیت کمونیست ها در آلمان شرقی سابق ناشی از اقلیتی از مردم بود و دخالت و تاثیر آنچنانی در تاریخ آنان نداشت.
در سال 1945 ملل اروپا و بلکه تمام جهان یک پاکسازی سیاسی را آغاز کردند و مسببین جنگ افروز را به محاکمه کشیدند. دادگاه نورنبرگ در سال1946 ده نفر از سران نازی را محکوم به اعدام کرد. در فرانسه مارشال فیلیپ پتن علی رغم محکومیت به مرگ تا پایان عمر در زندان نگهداری شد. در اسرا ئیل آدلف آیشمن پس از دستگیری در آمریکای جنوبی و انتقال به اورشلیم پس لز یک محاکمه جنجالی به مرگ محکوم و اعدام گردید.وی بزرگترین تعقیب کننده یهودیان و سبب مرگ ونابودی تعداد بیشماری از آنان بود.
برای ملت آلمان مقابله با گذشته ی خویش مشکل و پیچیده است.زیرا رها نشده از فجایع نازی ها و اثرات جانبی آن درگیر و گرفتار فاجعه طولانی تر و ویرانگر تر ازآن گردید،و آن حکومت کمونیست ها در بخشی از سرزمین آنان بود.
در نظر بسیاری از مردم نازیسم و کمونیسم دو روی یک سکه هستند هر دو اهرم های فشار و ایجاد رعب به شمار می روند،و هر دو باعث گمراهی و ضلالت انسانها هستند.
کهکشان – شماره 49
وای به روزی که این دو باهم کنار آمده و در پوستین و جلدی مذهبی بر حکومتی مسلط شوند.
ساعت زنگ زد، مرد دست اش را روي ساعت کوبيد، صداي زنگ قطع شد. غلت زد. تمام شب صداي گربه ها نگذاشته بود بخوابد. ديشب ساعت يک و نيم رسيده بود خانه و آن قدر خسته بود که نه شام خورد، نه به پيغام هاي ضبط شده گوش كرد و نه حتي بالاي سر پسرش رفت تا مثل هر شب که دير مي رسد؛آرام دراتاقش را باز کند، پتو را تا روي شانه هايش بالا بكشد، پيشاني اش را ببوسد، چراغ را خاموش كند و وقت بيرون آمدن پايش به چيزي گير کند و زمين بخورد. پسرش از خواب بپرد و غر بزند «تودوباره نصفه شبي اومدي تو اتاق من؟صد دفعه نگفتم وقتي من خوابم کسي نياد تو.»
مرد همان طور كه دراز كشيده بود دستش را روي زمين كشيد و پاكت سيگارش را برداشت يک نخ بيرون آورد و لاي انگشت اش گرفت، روي تخت نشست ساعت را برداشت و از نزديک نگاه اش کرد. هفت و بيست دقيقه بود. داد زد سامان پاشو ديرت شد.
بلند شد و به اتاق پسرش رفت، در اتاق باز بود و تخت نامرتب. دو روز بود که زن اش را نديده بود و ديشب تصميم گرفته بود تا آمدن زن اش صبر کند. زن اش نرس بود و يک شب در ميان کشيک داشت. صبح ها ساعت هفت و نيم مي آمد خانه -وقتي که مرد رفته بود سر کار- و يک راست به سمت رختخواب اش مي رفت و تا ظهر مي خوابيد، بعد بلند مي شد و ناهار مي پخت، به اندازه اي که شام شان هم بشود.
به آشپزخانه رفت، ليوان شير نيمه خالي پسراش روي ميز بود. زير کتري را روشن کرد، در يخچال را که خواست باز کند پيغام پسراش را ديد که با ماژيک روي در يخچال نوشته بود سلام ايرج پنج تومن از تو جيب کت ات برداشتم، صبح دوشنبه. سامان. هنوز آثار چند پيغام ديگر که درست پاک نشده بود روي در يخچال مانده بود. زنگ زد. استخر. ديرتر. ساعت 9. پختم. پول شارژ. مرد از توي يخچال کره و پنير را برداشت و با پا درش را بست. بيشتر از صدبار به زن و پسراش گفته بود كه روي در يخچال چيز ننويسند، مگر در يخچال تخته سياه است. حتي يک باردفترچه يادداشتي خريده بود مخصوص پيغام نوشتن به رنگ نارنجي -رنگ مورد علاقه زناش- ولي فقط خودش توي آن پيغام مي نوشت و هيچ وقت هم کسي آن را نمي خواند. از چند وقت پيش زناش از صفحات دفتر براي يادداشت کردن کم و کسر خانه و خريد روزانه يا نوشتن دستور پخت غذاهايي که از راديو پخش مي شد استفاده مي کرد. وقتي هم مرد اعتراض مي کرد که چرا پيغام هايش نخوانده مي مانند، زن اش انگار که دارد موضوع ساده اي را بي خودي شرح مي دهد، يک دسته از موهاي مجعداش را که عادت داشت دور انگشت سبابه حلقه کند با حرکتي رها مي کرد و جواب مي داد «خوب ما عادت کرديم از روي در يخچال پيغام بخونيم.»
چند بار ماژيک را قايم کرد اما فرداش باز هم پيغام روي در يخچال بود. سيگار هنوز لاي انگشت اش بود، چاي دم کرد و سيگار را روشن کرد، به اتاق اش رفت ساعت يک ربع به هشت بود و زن اش هنوز نيامده بود. روي تخت دراز کشيد و آرام به سيگار پک زد. دست اش را دراز کرد و دگمه ي پيغام گير را فشار داد.
«سلام سامي، بابک ام فردا ساعت چهار تو زمين بسکت. باباي.»
خيلي وقت بود که از پيغام هاي تلفن مي فهميد پسراش کجا مي رود و دوست اش کيست.
«سلام ايرج. ساعت يازده شبه، شماها معلوم هست کجاييد. من که دق کردم از تنهايي. دست زن و بچتو بگير پاشين بريم لواسون يه بادي به کله تون بخوره. هوا اون جا خيلي خوب شده. من منتظرم. بهم زنگ بزن. خداحافظ.»
مادراش را از روز سيزده به در نديده بود و فقط گاه گاهي زنگ مي زد و حال اش را مي پرسيد.
«ايرج سلام. زنگ زدم شرکت گفتند راه افتادي. هميشه هم که در دسترس نيستي. ببين من فردا هم بايد بمونم کشيک شب. بپه ي فرنگيس مريضه نتونستم روش. زمين بندازم. راستي اگه تونستي برو خريد. هيچ چي تو خونه نداريم. ليست خريد رو تو دفتر يادداشت نوشتم. مواظب خودت و سامان باش. اگه کاري داشتي زنگ بزن بخش. قربانت.»
سيگاراش را توي زيرسيگاري تکاند و پيغام گير را خاموش کرد. رفت دستشويي سيگاراش را توي چاه توالت انداخت و آبي به سر و صورت اش زد. دل اش براي ميز و صندلي و کامپيوتر و دفتر دستک اش تنگ شد، حتي براي رييس اش. بعد از شش سال که از استخدام اش در شرکت سازه آرا مي گذشت اين اولين بار بود که ساعت هشت صبح توي خانه بود، همان طور که با حوله صورت اش را خشک مي کرد دفترچه يادداشت را ورق زد. دستور پخت جوجه چيني. زن اش هر وقت تند تند چيز مي نوشت براي کلمات نقطه نمي گذاشت و اين براي مرد خيلي جالب بود، مثل اين که بخواهد معمايي را حل کند با کنجکاوي جملات بي نقطه را خواند. ورق زد، دست خط خودش بود که نوشته بود. سوسن سلام. امروز ساعت سه قراره واسه آبگرم کن تعميرکار بياد و يادش افتاد که آن روز زن اش چه قدراز پشت تلفن داد کشيده بودکه چرا من را خبر نکردي، وقتي تعميرکار آمد من خواب بودم و آشپزخانه هم گند گرفته بود، بايد روي در يخچال مي نوشتي. ليست خريد را پيدا کرد. چاي، صابون، رب گوجه، ماکاروني، مرغ، ماهي. ليست را تا نيمه خواند و دفترچه را بست. حوله اش را روي صندلي انداخت، شعله ي گاز را کم کرد و به اتاق اش رفت. از توي کمد حوله ي تن پوش اش را برداشت و رفت حمام. شير آب گرم را باز کرد تا ئان را پر کند. داشت يکي يکي لباس هايش را در مي آورد که صدايي شنيد، مثل چرخيدن کليد در قفل. شير آب را بست و گوش تيز کرد، تقريبا برهنه لاي در حمام را باز کرد. در خانه با صداي مختصري باز شد.
در خانه با صداي مختصري باز شد و پسراش پاورچين آمد تو. کوله اش را کنار در انداخت و کفش هايش را در آورد. پشت سراش دخترک کم سن و سالي آمد تو.
در حمام را بست. خشک اش زد. دوباره لاي در را باز کرد، دخترک مانتو و مقنعه ي مدرسه اش را در آورد. پسر پرسيد صبحانه خوردي. دختر جواب داد، نه. پسر به آشپزخانه رفت و با خنده گفت «اه. ايرج يادش رفته زير کتري رو خاموش کنه. چاي هم آماده است.»
در حمام را بست. سرداش شده بود و مي لرزيد. لباس هايش را تن کرد. دخترک تلوزيون را روشن کرد، کانال ها را عوض کرد و از توي ظرف روي ميز آب نبات برداشت بعد تلوزيون را خاموش کرد. پسر با سيني چاي آمد توي حال. مرد بيرون آمد و بلند گفت «سلام.»
دخترک از جا پريد و با صداي لرزان گفت «سلام.»
پسر سيني چاي را روي ميز گذاشت. مرد جلوتر رفت، دست اش را به طرف دخترک دراز کرد و گفت «ايرج هستم.»
دخترک دست سرداش را توي دست مرد گذاشت و هيچ چيز نگفت. پسر رو به دختر گفت «تو برو تو اتاق الان مي يام.»
«نه راحت باشيد، سامان تو يه لحظه بيا تو اتاق من.»
از اين که گفته بود پسراش بيايد توي اتاق پشيمان شد. کنار پنجره ايستاد و سيگاري روشن کرد. نمي دانست دود سيگار توي چشم اش رفت يا مژه توي چشم اش افتاد يا چيز ديگر که قطره اي اشک از گوشه ي چشم اش افتاد پايين. زن اش هميشه از اين که او در مواقع بحراني دست پاچه مي شد و اشک مي ريخت سرزنش اش مي کرد و سعي مي کرد شوهراش را متقاعد کند که با سکوت چيزي حل نمي شود. بايد بيريزي بيرون و گاهي هم که دل اش مي سوخت او را مرد رمانتيک من صدا مي کرد. از اين مه جلوي پسراش و دخترک صدايش لرزيده بود خجالت کشيد، چشم اش را با گوشه ي پرده پاک کرد و داد زد «سامان.»
حديث كودكى و خود پرستى
رها كن چون خيالى بود و مستى
چو عمر از سى گذشت و يا كه از بيست
نمى شايد دگر چون غافلان زيست
نشاط عمر باشد تا چهل سال
چهل رفته فرو ريزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تن درستى
بصر كندى پذيرد پاى سستى
چو شصت آمد نشست آمد پديدار
چ و هفتاد آمد آلت افتد از كار
بهشتاد و نود چون در رسيدى
بسا سختى كه از گيتى كشيدى
وز آنجا گر بصد منزل رسانى
بو د مرگى بصورت زندگانى
اگر صد سال مانى ور يكى روز
بباريد رفت از اين كاخ دل افروز
سگ صياد كاهو گير گردد
بگيرد آهويش چون پير گردد
چو در موى سياه آمد سفيدى
پديد آمد نشان نااميدى
ز پنبه شد بنا گوشت كفن پوش
هنوز اين پنبه بيرون نارى از گوش
پس آن بهتر كه خود را شاد دارى
در آن شادى خدا را ياد دارى
دلا رفـیق سفـر بخت نیـکـخواهـت بـس
نسـیم روضه شیـراز پیـک راهـت بس
دگـر زمنزل جـانان سفر مکـن درویش
که سـیر معـنوی و کـنج خانـقاهـت بـس
اگر کمـیـن بگـشاید غمی ز گوشـۀ دل
حـریـم درگه پـیـر مغان پـناهـت بـس
بصدر مصطبه بنشین و ساغر مِی نوش
که اینقدرزجهان کسب مال وجاهت بس
زیـادتی مطلب،کار بر خود آسان کن
صُـراحی مِی لعل و بُتی چو ماهت بس
فـلک به مردم نادان دهـد زمام مُـراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
هــوای مسکن مألوف و عـهدِ یار قـدیم
زرهروان ِ سفـر کرده عذرخواهـت بس
بـمنت دگران خو مکن که در دو جهان
رضـای ایـزد و انـعام پادشاهـت بـس
بهـیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ
دعای نیمه شب و درس صبحگاهت بس
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم
امید زهر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه با می که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم ، ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوۀ یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخن ها
آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم
ای بس که تماشای به بستان تو باشم
مرغ سر دیوار گلستان تو باشم
کافیست همین بهره ام از قاعده وصل
کز دور مگس ران سر خوان تو باشم
این منصب من بس که چو رخش تو شود زین
جاروب کش عرصه جولان تو باشم